سکوت
سلام دوستان خوبم.نسبت مصروفیت ها چند وقتی نبودم معذرت بنده را بپذیرید, حالا هم که آمدم ناگزیرم با همه شما عزیزان خدا حافظی کنم.از نظریات و همراهی هر یک شما سپاس گذارم.همیشه شاد و خرم باشید.
زندگی بحری بیکرانی است, و ما قایق رانهای خیلی کوچکی, اگر دوستانه دست به دست همدیگر بدهیم,شاید بتوانیم هر کدام به ساحلی برسیم...... جنگ و دوغ یک خاصیت دارند, هر دو را هر قدر خواسته باشی میتوانی وسعت بدهی, اما هر قدر دوغ رقیق شود لذت آن کمتر میشود هر قدر جنگ وسعت پیدا کند همان اندازه کینه, کدورت بیشتر میشود. میدانی وقتی خدا داشت انسان را بدرقه میکرد چه گفت ؟؟؟ گفت جایی که میروی مردمی دارد که میشکنانند،نکند غصه بخوری، من همه جا همراهت هستم، تو تنها نیستی !!! در کوله بارت عشق میگذارم، که بگذری، قلب میدهم که جا بدهی، اشک میدهم که همراهیت کند، و.... و مرگ که بدانی بر میگردی پیشم راضی هستم به رضای تو پروردگارا...... تنهایم مگذار جز تو پناهی ندارم خداوندا.......... آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من و به خواست خود آمده باشد، رهگذری بود روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید: دوستت دارم اما افسوس... افسوس که همۀ آن گمانی بیش نبود........ چه صادقانه باورت کردم..... و تو ؟؟؟؟؟؟ چه ظالمانه شکستی ام.... خدا یا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خود نداری
سلام عزیزان همدل و همزبان، به آرزوی ۱۲ ماه شادی ۵۲ هفته خنده ۳۶۵ روز سلامتی ۸۷۶۰ساعت عشق ۵۲۵۶۰۰دقیقه برکت ۳۱۵۳۰۰ثانیه دوستی برای هر یک شما عزیزان یک شبی اندر سکوت بدرود خواهم گفت و رفت خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت در دیاری تنهایهایم یک شبی خواهم شکست آخرین درد دلم را بر تو خواهم گفت و رفت با خیالت بر دیار قصه خواهم رفت ولی قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت من ندانستم بگویم عاشق لطف و وفای توام یک شبی در خواب تو این جمله خواهم گفت و رفت نعره ها از هجر تو هر دم زبانه می کشد قصۀ تنهاییم را با تو خواهم گفت و رفت چقدر سخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گریستن قلب ها و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهای تنهایی و بی یاوری در حالی که تظاهر میکنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد اما چه شیرین است در سکوت و تنهایی به حال خود گریستن کاش میشد لحظات خوشی زندگی را در صندوقی پنهان کرد, تا هیچ گاهی هراس از دست دادن آنرا بر دل نمیداشتیم.....
زندگی را دوست دارم به شرط آنکه : /ز/ آن زندان نباشد /ن/ آن ندامت نباشد /د/ آن درماندگی نباشد /گ/ آن گورستان نباشد /ی/ آن یاس نباشد چند مرواریدی از اعماق بحر شعر و شاعری چیده و نثار شما بر روی صفحه در آوردم و آرزومندم تا این تک بیت ها که هر کدام با فضاحت،شیرینی از زبان سخن سنج و خوش کلام شاعران بدر آمده با چنین ثروت نیمه جهان در هر فردش،خاطر خوشنود و تبع خوش پسند شما را در هلهله آورد.
زخون رنگین بود چون برگ گل اوراق این دفتر مصیبت نامه دلهاست دیوانی که من دارم نفس هر دم ز قصر عمر می کند بیدل پی تعمیر این ویرانه معماری چنین باید شراب تلخ میخواهم که مرد افگن بود زورش که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش برو به خواب بگو که میا به دیده من جزیرۀ که مکان تو بود آب گرفت تلاش بوسه نداریم چون هوس ناکان نگاه ما به نگاهی ز دور خورسند است اینجا غم محبت آنجا جفای هستی آرامش دو گیتی بر ما حرام گردد یار را گفتم کمال حسن زیبای تو چیست گفت آب زنده گی در لعل شیرین من است اگر در وقت رفتن گفت میآیم مکن باور که او جان است چون جان میرود دیگر نمیآید چنان عشرت کنم در زیر خاک از من بگو قاصد اگر روزی غلط زیر زبانش نام ما آید
صورت مبست در دل ما کینه کسی آینه هر چی دید فراموش میکند
زلف را گفتم سیه, چون نی به خود پیچید و گفت هر کی با آفتاب نشست رنگش چو من گردد سیه دو زلفش را به رخ دیدم دلم خون گشته و گفتم چرا ای بی مروت عقربی را بر قمر پیچی تو بدین قامت زیبا گر زمحشر گذری قاضی حسن به تعظیم تو از جا خیزد کاکل از بالا نشینی رتبۀ حاصل نکرد زلف از افتاده گی خورشید را در بر گرفت بنگر که ما قصه دوری نوشته ایم حرفی به آب دیده و حرفی بخون دل دیروز که گذشته است دگر یاد مکن عزیز آزار ها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد ؟؟ سخت دل تنگ شده ام خانه صیاد خراب کاش روی قفسم جانب سحرا میبود ای جوانی زود رفتی از برم یادت بخیر تا تو بودی نزد خوبان اعتباری داشتم زلف تو ماریست و من بیمار آنم کاشکی حلقه گردد یک شبی در گردن بیمار ما تو ای گل بعد از این با هر کی میخواهد دلت بنشین که من چون لا له با داغ جگر از این چمن رفتم
یادمان باشد...اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پر پر شدنش سوز و نوایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم یادمان باشد.سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دهایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطر مان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم این پیام نه تنها برای فرزندان مان بلکه برای همۀ ما که در این جامعه امروزی زندگی می کنیم مؤثر می باشد. یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای پست مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از مکتب الی پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد. رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟)) جوان پاسخ داد: ((هیچ.)) رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که مصارف مکتب شما را پرداخت کرد؟)) جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که مصارف مکتب مرا پرداخت می کرد.)) رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟)) جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.)) رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد. رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟)) جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.)) رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.)) جوان احساس کرد که چانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد. این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند مصارف مکتب را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، عالی و آینده اش پرداخت کند. بعد از اتمام پاک کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش با عجله شست. آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت. رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: ((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانۀ تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟)) جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را پاک کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.)) رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.)) جوان گفت: 1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت. 2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود. 3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم. رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.)) می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید. بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد. هر کارمندی با کوشش و بصورت گروهی کار می کرد. عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت. یک بچه، که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است از روی عادت به او داده اند، ((ذهنیت مقرری)) را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند. او از زحمات والدین خود بی خبر است. وقتی که کار را شروع می کند، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که مدیر می شود، هر گز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای این جور شخصی، که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند. او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می جنگند. اگر این جور والدین حامی هستیم، آیا ما داریم واقعاً عشق را نشان می دهیم یا در عوض داریم بچه هایمان را خراب می کنیم؟ شما می توانید بگذارید بچه هایتان در خانه بزرگ زندگی کنند، غذای خوب بخورند، پیانو بیاموزند، تلویزیون صفحه بزرگ تماشا کنند. اما هنگامی که چمن ها را می زنید، لطفاً اجازه دهید آن را تجربه کنند. بعد از غذا، بگذارید بشقاب و کاسه های خود را همراه با خواهر و برادر هایشان بشویند. برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید، می خواهید که آنها درک کنند، مهم نیست که والدین شان چقدر ثروتمند هستند، یک روزی موی سرشان به همان اندازه مادر شخص جوان سفید خواهد شد. مهم ترین چیز اینست که فرزاندان شما یاد بگیرند که چطور از زحمات و تجربه سختی قدردانی کنند و یاد بگیرند که چطور برای انجام کارها با دیگران کار کنند. سراغ کلبه ما را کسی جز غم نمی گیرد
خوشا روزی که غم هم گم کند ویرانه ی ما را
کنار دریاچه بالای تخته سنگی نشسته غرق تماشای امواج دریا بودم، به روز های گذشته میاندیشیدم به آن لحظات زیبای که با هم بودیم،همه خاطرات کاملأ در ذهنم مجسم گردید ناگهان آه از نهانم برون شد وبه خود آمدم، برای لحظه احساس کردم که قلبم دارد ازشدت درد از حرکت میاستد... کوشیدم خود را تسکین دهم ، با خود گفتم وقتی که روابط تو رو به تیره گی و بدی میگذارد و دچار یاس و نا امیدی میشوی:به انسانی فکر کن که هرگز تهم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده است!!! به این امید کمی قلب خود را آرمش بخشیدم ومشغول شنیدن نغمه پرنده گان زیبا شدم که از شاخی به شاخی بدون کدام غم و پریشانی میجستن. بعضی اوقات احساس بیهودگی میکنم و فکر میکنم که برای چی زندگی میکنی وهدف از این گونه زندگی چی است؟؟؟ اما با آن هم خود را تلقین میدهم که همه چیز میتواند بدتر هم باشد..... مغزم سکوت کرده راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم خدایا چه سخت است بی بهانه گریه کردن به ظاهر خندیدن وبه دروغ فریاد زدن که زندگی شیرین است.... جوانی ام چو شمع سوزان بگذشت لقمان حکیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود: نیمه شب بود... هر قدر کوشیدم چشمان خسته ام را ببندم که بخوابم، نتیجه یی نداد، به ناچار برخاستم طرف پنجره یی اتاقم رفتم و به صحن حویلی نظر افگندم. آسمان با چادری سپید، همه جا را پوشانیده بود. امشب باز آسمان دل من ابریست ؛ هوای گریه دارد
سلام دوستان مهربانم فراه رسیدن سال نو عیسوی رامبارک باد گفته - هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد چشمانم خیلی خسته اند یاریم کن تا نبض روزهایم با یاد تو بزند ؛ پناهم ده از این همه بى رحمى مردمانت ؛ از بازى این دنیاى پر حیله و نیرنگ ، پر دروغ ، از این دنیاى نامهربانت با آرامش رؤیاهایم ، با من ، با روحم ، با قلبم ... با خاطراتم ! خدایا ! بازم امتحان !!! چقدر ؟! از چند طرف ؟ چى رو باید ثابت کنم ؟ چرا ؟ من چیم ؟ سنگم ؟! من از جنس گوشت و خون و احساسم ؛ نگاهم از جنس آئینه است ... در مقابل آماج دریاى خشمت ، قطره اى بیش نیستم . فکر میکنى یاراى ایستادگى و مقاومت را دارم ؟؟؟ نه ، ندارم . کاش میتوانستم با یکى درددل کنم ؛ کاش هیچوقت دلتنگ نمیشدم. کاش هیچوقت ستاره امیدم خاموش نمیشد ، کاش ... باشه ؛ بازم بى طاقتى نمیکنم ؛ سرنوشتم را مثل یک پروانۀ میسپارم به بازوان پراز رحمت تو . هنوزم چشم انداز زندگیم زیباست و هنوز امید تو کنج رؤیاهام جا دارد . راضیم به رضاى تو ! بکوش در دنیا دو نفر باشی










سال نو،نوروز نو و بهار نو را برایتان صمیمانه تبریک گفته و
از خداوند سال پر از خوشی ها،سلامتی ، سر فرازی و صلح همیشگی در سراسر جهان آرزو میکنم.
به امید روزی که بتوانیم نوروز را هر کدام از ما در دیار زیبای خود کنار هم میهنان خود جشن بگیریم(آمین)

![]()
![]()
![]()
![]()








![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فردا که نیامدست بیداد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حال خوش باش عمر بر باد مکن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



![]()










چیزی نمی گوید
چیزی نمی خواهم ....
حتی هوای گرم
حتی هوای سرد
ولی باور نکردنی است
سخت دلتنگت شده ام !!
!










چو اشک جاری طفلان بگذشت
ندیده ام در جوانی هیچ دمی خوش
چو هردم در غم و اندوه بگذشت
جوانی ام چو بیدی در گلستان
نکرد هیچ حاصلی، بی آب بگذشت
ندیده ام در جوانی دستگیری
پریشان حالی و تنگ دست بگذشت
ندیده ام در جوانی هیچ کس دوست
چو برگها در خزان از شاخ بگذشت
پریشان حالم و نیست یارو همراه
چو آواز از نی غمزار بگذشت
بکردم هم گناه و هم خطائی
چو مرغک از قفس بی باک بگذشت
سکوت دایم پناء بر ذات حق کرد
چو بلبل در قفس نالان بگذشت

فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بکوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت :
- معناى کلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل و یا گفتارى را به من نشان دهى .
لقمان از خواست با هم بیرون بروند بدین منظور از منزل همراه درازگوشى خارج شدند. پدر سوار شد و پسر پیاده دنبالش به راه افتاد در مسیر با عده اى برخورد نمودند. بین خود گفتند: این مرد کم عاطفه را ببین که خود سوار شده و بچه خویش را پیاده از پى خود مى برد. چه روش زشتى است ! لقمان به فرزند گفت :
- سخن اینان را شنیدى . سوار بودن من و پیاده بودن تو را بد دانستند؟
گفت : بلى !
- پس فرزندم ! تو سوار شو و من پیاده به دنبالت راه مى روم پسر سوار شد و پدر پیاده حرکت کرد باز با گروهى دیگر برخورد نمودند آنان نیز گفتند: این چه پدر بد و آن هم چه پسر بى ادبى است اما بدى پدر بدین جهت است که فرزند را خوب تربیت نکرده لذا او سوار است و پدر پیاده به دنبالش راه مى رود در صورتى که بهتر این بود که پدر سوار مى شد تا احترامش محفوظ باشد اما اینکه پسر بى ادب است به خاطر اینکه وى عاق بر پدر شده است از این رو هر دو در رفتار خود بد کرده اند
لقمان گفت : سخن اینها را نیز شنیدى ؟
گفت : بلى !
لقمان فرمود:
- اکنون هر دو سوار شویم هر دو سوار شدند در این حال گروهى دیگر از مردم رسیدند آنان با خود گفتند: در دل این دو آثار رحمت نیست هر دو سوار بر این حیوان شده اند و از سنگینى وزنشان پشت حیوان مى شکند اگر یکى سواره و دیگرى پیاده مى رفت ، بهتر بود. لقمان به فرزند خود فرمود: شنیدى ؟
فرزند عرض کرد: بلى !
لقمان گفت : حالا حیوان را بى بار مى بریم و خودمان پیاده راه مى رویم مرکب را جلو انداختند و خودشان به دنبال آن پیاده رفتند باز مردم آنان را به خاطر اینکه از حیوان استفاده نمى کنند سرزنش کردند.
در این هنگام لقمان به فرزندش گفت :
- آیا براى انسان به طور کامل راهى جهت جلب رضاى مردم وجود دارد؟ بنابراین امیدت را از رضاى مردم قطع کن و در اندیشه تحصیل رضاى خداوند باش ؛ زیرا که این کار آسانى بوده و سعادت دنیا و آخرت در همین است.
![]()
خنکی هوا می توفید..
نمیدانم چرا اما ناگهان به فکر دخترکی افتادم که در چینین یک شب سرد و برفی زمستانی زنده گی اش سرد و بی رنگ شده بود.آری او دختری، شوخ و زیبا که تا آنوقت .. بهار زند گی اش از غم و رنج دنیا خبری نداشت، دختر نازدانه بابا بود.. هر آنچه میخواست بابا برایش آماده میکرد....
ناگهان بابا در بستر بیماری افتاد، سه ماه تمام یکدیگر را ندیدند. آه... که چه دلتنگ همدیگر بودند،هر دو دور از همدیگر گریه و زاری داشتند و التماسانه به هر کسی روی می آوردند تا بگذارند بابا و دختر همدیگر
خود را ببینند.
سه روز میشد که بابا از خوردن و نوشیدن مانده بود و اغلب بی هوش در بستر افتاده....بابا داشت با زندگی وداع میکرد..اما گویا انتظار کسی بود ... آری انتظار دخترش ....
بعد از تلاش زیاد اجازه داده شد تا دخترک را نزد پدر در بیمارستان ببرند.همین که دخترک داخل اتاق شد بابا چشمان خسته اش را گشود و دخترک را در آغوش کشید.
هر دو زار زار گریستند. دخترک شکوه کنان میگفت بابا من با تو قهرم... کجا بودی... این همه مدت چرا پیشم نبودی....بابا فقط گریه میکرد و دخترک نازدنه اش را نوازش میکرد. بابا میکوشید با دخترکش حرف بزند ولی گویا درد زیاد مهلتش نمیداد...
بابا ، با کوشش زیاد و جمله های کنده و کنده که گاهی درد جانکاه آنها را از هم می گسلاند با صدای پر از آه در گوشش رساند:
دخترم! همه خوهران و برادرانت بزرگ شدند یک تو از من خورد به جای باقی میمانی مرا ببخش!
همین جمله را گفت و بی هوش شد.
دخترک با کوهی از اندوه به خانه برگشت، تمام شب بیدار بود همه اش به فکری بابای بیمار خود بود به گذشته می اندیشید که چه شیرین روزگارانی بود در کنار بابا.
به روز های فکر می نمود که بابا دخترکش را با پاکتی از خوردنی های دلخواه به کودکستان میبرد و برای پرستار پول بخششی میداد تا از دخترکش به خوبی مواظبت نماید.
دخترک همه خاطره های بابای دوست داشتنی اش را مرور مینمود که نگهان صدای گریه رشته یی هواسش از هم گسیخت..
دوان دوان به طرف دروازه یی بسته یی اطاق بیماری پدر رفت، گوش خود را به در چسباند... نوای شیون خواهر بزرگش بود که هق هق کنان میگریست و آرام آرام میگفت بابای خوبم این وقت مردنت نبود... چرا ما را تنها گذاشتی.....
خواهر همینکه متوجه او گردید، هول زده از اتاق بیرون شد و به طرفش دوید، او را در آغوش گرفت و اشک هایش را پاک کرد.سپیده دم بود که خواهر بزرگ، دخترک را کمی آرام نمود و آماده ساخت .... و هر دو وارد اتاق بزرگی شدند...
به محض داخل شدن در اتاق، چشم دخترک بر بابا یش افتاد که در بستری خواب است، ذوق زده به طرف بستر بابا دوید
همه ساکت بودند... دخترک فکر کرد، بابا شاید خواب باشد،آهسته رو به مادرش کرد و پرسید:
بابا را بیدارکنم?
مادر چیزی نگفت و اشک از چشمانش جاری شد... خواهر بزرگ دوباره دخترک را از اتاق بیرون برد.
و در حویلی دیگری مشغولش ساخت.
نیمه روز بود که دوباره خواهر آمد و دخترک را با خود به همان جای که بابا خوابیده بود برد..این بار بابا بجای بستر در صندوق چوبینی آرمیده بود... دخترک چهره بابا را میتوانست ببیند ولی نمیگریست... اشک در چشمانش خشک شده بود.
... یکی از میان جمع نزدیک آمد و به دخترک گفت بابایت دیگر بر نمیگردد... این آخرین دیدار توبا بابا است.
آه که چی قیامتی بر پا شد .. زمین زیر پای دخترک در حرکت آمد، آوخ که چی داد بیداد کرد ...چنان فریاد میکشید که دل سنگ برایش اشک میریخت.
آری آنوقت دخترک به حقیقت امر پی برد و فهمیید که بابای دوست داشتنی خود را از دست داده است...
همه کس را داشت اما هیچکسی را همه چیز را داشت و هیچ چیزی را ...
دخترک در آن روز برفی خنک ، نه تنها بابا را از دست داد.. بلکه از همان روز سردی، تاریکی و بی رنگی در زند گی اش آغاز شد
دخترک در آن روز زمستانی هفت سال داشت ... ولی هفت هزار باری غم را بر شانه های کوچکش میکشید. 





دلم به حال دل خویشتنم میسوزد؛
کاش تقصیر از خودمن میبود؛ شاید به این اندازه دردم نمیکرد
این عدالت نیست؛ این رسم انسانیت نیست.......
خدایا این چه انصاف است....؟؟؟
بخاطر اشتباه دیگر بنده گانت، این یکی باید زجر بکشد
آن هم تا به کی....؟؟؟
خدایا، تو که همه دعوای منصفانه بودنت را میکنند...
بعضأ در ذهنم سوالاتی پیدا میشود
که آیا واقعاً با من عادل هستی؟؟
خدایا مگذار از تو رو برگردانم
مگذار اشتباهی از من سر زند و خود را گناهکار سازم
خدایا کمکم کن.....
همتم ده تا بتوانم زنده گی ام را، زنده گی کنم
این عمر من که اکنون میگذرد...
بیشترازمرگ تدریجی نیست......
دیگر خسته ام از این گونه "زنده گی! "
خیلی خسته ام.....
دیگر وجودم تاب کشیدن این همه کوه غم را ندارد......
خدایا...
خدایا..........
خدایا................
نه از آهن ، نه از سنگم.....
خدایا.........




و سال مملو از خوشبختی برایتان آرزو میکنم
انشاالله سال نو... امید نو و پیروزی نو برای همۀ ما به ارمغان بیاورد.
موفق باشید.

- هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود چیزی یاد نگرفتم
- هیچوقت نمیتوانید با مشت گره کرده ، دست کسی را به گرمی بفشارید
- مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید، تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد
- با تخیلات می توان تا اوج آسمانها پرواز کرد ,اما نمی توان چیزی به دست آورد
- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی
- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست
- دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است
- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد
- تنها موقعی حرف بزن که ارزش سخنت بیش از سکوت کردن باشد
- هیچوقت شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن. چون کسی که تو را دوست داشته باشد برای شنیدنش نیازی ندارد، و کسی که ازت بدش بیاید باور نمی کند
- اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود
- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود







گاهی اشک گاهی هم انتظار
از تو میپرسم ای بی مروءت
آیا این سهم چشمان من بود ؟؟؟؟



![]()


و آهنگ زندگیم ، به ساز پرستش تو کوک شود ؛
یاریم کن وسعت دلم به وسعت آسمانت گسترش یابد ؛
و محبت قلبم ابدى باقى بماند .
پروردگارا ! پناهم ده ! 







یکی برای خودت،یکی برای دیگران
برای خودت زندگی کن
برای دیگران زندگی باش (شکسپیر)
هر کاری می کنید،سوءاستفاده نکنید
وکسانی را که دوستتان دارند دوست بدارید. (ولتر)
خوشی را در چیزهای کوچک به ما یاد بده
و نشاطی را که سرچشمه تلخی نداشته باشد.
بخشش را فارغ از بدی ها و دوست داشتن همه انسانهای زیر نور آفتاب را !
(رویارد کیپلینگ)


| Design By : Night Melody |




































